نوشابه‌ی زمزم بزرگ

رفته بودم سوپر مارکت ، یه خانم مسن وارد مغازه شد 

همونجا دم در گردنشو کج کرد و رو به فروشنده گفت : پسرم من اومدم گدایی و شروع کرد ادای گریه کردن رو دراوردن و ادامه داد: دخترم بیمارستان بستریه دلش نوشابه‌ی زمزم سیاه بزرگ میخواد 

پسر گفت : مادر نوشابه‌های من پپسیه، زمزم ندارم

احساس کردم میخواد بپیچونه ولی انگار تاثیری نداشت 

خانم گفت : اشکال نداره، فقط نوشابه‌ی سیاه بزرگ باشه 

پسر رفت از تو یخچال یه نوشابه بزرگ مشکی بهش داد 

خانم کلی تشکر کرد بعد هم بسته‌های چوب شور روی میز رو بوسید گفت: چون نمیتونم دستاتو ببوسم اینا رو بوس کردم 

بعدشم رفت 

نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم! 

حالا چه اصراری داشت حتما بزرگ باشه :|

۱ نظر ۴ لایک :)

لوپتو

هفته پیش بود که با همسر و پسر رفتیم سینما تا فیلم «لوپتو» رو ببینیم 

پسر که رفت یک ردیف جلوتر نشست، سمت راستم دوستم نشسته بود و سمت چپم یک دختر جوان که نمیشناختمش 

جناب همسر هم که تا وسطای فیلم رو سرپا نگاه میکرد چون همش تو رفت و امد بود و صندلی نداشت ⁦(⁠•⁠‿⁠•⁠)⁩

از وقتی فیلم شروع شد دختر جوان شروع کرد به خندیدن، واقعا نمیدونستم فیلمی که مخاطب اصلیش بچه‌ها هستند انقدر میتونه براش جالب و خنده دار باشه

تا اینکه دوستم حالش بد شد و مجبور شد بره خونه و من به همسر گفتم بیاد جای دوستم بشینه 

حالا هم از صندلی سمت راستم صدای خنده بلند میشد هم صندلی سمت چپ ⁦ಠ⁠_⁠ಠ⁩

و هرچی فیلم جلوتر میرفت این خنده‌ها به بقیه تماشاگرها هم سرایت میکرد 

و انگار این وسط فقط من بودم که پوکر فیس به پرده سینما خیره شده بودم و به یک لبخند کمرنگ قانع بودم ⁦┐⁠(⁠ ⁠∵⁠ ⁠)⁠┌⁩

البته مشکل از فیلم نبود، فکر میکنم من باید با شرایط روحی مناسب‌تری پای فیلم مینشستم ⁦>⁠.⁠<⁩

 

 

 

۵ نظر ۵ لایک :)

بچه‌ی قانونمند

دیروز پسر رو برده بودم خونه بازی

دوست داشتم بعد از ثبت نام ناموفق مهد که نیم‌ساعت قبل براش پیش اومده بود

حسابی بازی کنه و انچه گذشته بود رو فراموش کنه. 

تنها بچه ای که اونوقت صبح اونجا بود خودش بود

ولی خیلی با هیجان و خوشحالی تنهایی یکساعت بازی کرد.

تایمش داشت تموم میشد که یک خانمی با پسرش که اختلاف سنی زیادی هم با پسر نداشت اومدن داخل

 پسر با ذوق زیادی به استقبالشون رفت

منم که دیدم پسر انقدر از پیداشدن همبازی خوشحاله نیم ساعت دیگه وقتش رو تمدید کردم که ای کاش نمیکردم. 

مادر پسر بچه کنار من نشست و شروع کرد به سوال پیچ کردن من، وقتی فهمید همین یه بچه رو دارم غافل از اینکه این مسئله کاملا شخصیه شروع کرد به پرسیدن علت و نصیحت کردن که یک بچه کمه و تاکید میکرد که «یکی براش بیار» !!!

بعد هم افسوس میخورد که چرا به جای سه بچه الان پنج شش تا بچه نداره

من بیشتر شنونده بودم و واقعا حوصله بحث نداشتم که موضوع رو کشوند سمت تربیت و اینکه هیچ وقت بچه‌هاش رو مهد نذاشته چون معتقده بچه‌هاش « هرانچه که نباید» رو از محیط مهد یاد میگیرن 

گفت و گفت و گفت، گفت همین پسرم رو فقط هفته‌ای یکبار اونم فقط برای نیم‌ساعت میارمش اینجا نه که فکر کنید مسئلم پوله، نه! بخاطر این که قانونمند بار بیاد:|

بدونه که نیم‌ساعتش تموم شد دیگه تمومه و میریم خونه 

کلی هم از خودش و نحوه تربیتش و نتیجه‌ی تربیتش صحبت کرد 

و ما بین حرفاش مدام به پسرش امرو نهی میکرد که با اون وسیله بازی نکنه بره توپ بازی یا بره فلان جا و حالا که کمی از وقتش مونده بره سرسره بادی ... 

فکر میکنم اون نیم‌ساعت اندازه‌ی ده سال برای من گذشت انقدر که کش اومد :)))

نیم‌ساعتشون که تموم شد خیلی محکم و با اعتماد بنفس پسرش رو صدا زد :« آقا رضا، سید رضا ، رضا جان وقتت تمام شد مامان بریم خونه » و با مخالفت و نه نه مامان‌های پسرش ( پسر قانونمندش :دی ) روبه رو شد 

در اخر هم که دید فایده نداره به پسرش گفت که اگه تو نیای من میرم و تو اینجا تنها میمونی و به سمت در خروجی رفت :|

خداروشکر اونروز معنی تربیت صحیح رو هم فهمیدیم :دی 

 

۴ نظر ۵ لایک :)

دوباره بیان

سلام.

مثل همیشه نمیدونم از کجا باید شروع کنم. یادم نمیاد از آخرین باری که وبلاگ داشتم و مطلبی نوشتم چند وقت میگذره و حتی چه سالی بوده، تو این مدتی که دست از وبلاگ نویسی برداشته بودم داشتم تو یه جمع کوچیک دوست داشتنی توی تلگرام روزانه‌هامو ثبت میکردم.

ولی از یه جایی به بعد دیگه دلم طاقت نیاورد و دوست داشتم برگردم به دنیای وبلاگ نویسی‌ای که باعث اتفاقای بزرگی توی زندگیم شد. 

میدونم شاید اون حس و حال قدیم رو دیگه به همراه نداشته باشه ولی به هرحال اومدم که بنویسم :) 

 

۴ نظر ۴ لایک :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان